قاطی پاتی

مرجع بلاگر ایران - جدید ترین ها از وبلاگ های پارسی

به قاطی پاتی بزرگترین مرجع بلاگر ایرانی خوش آمدید!
هدف قاطی پاتی این است تا وبلاگ نویسان ایرانی بهتر دیده شوند و سریع تر پیشرفت کنند.

ثبت شکایت

question_answer هیچ‌کجا

question_answer خوابگاه

من دلم میخواهد الان کنار شما می‌بودم.

این آهنگ داغون دوران دبستانمان را بگذاریم و آنقدر برقصیم تا جانمان در بیاید. من پیرهن مردانه ام را بپوشم و ادای ادی عطار را در بیاورم و شما از خنده غش کنید.

بنشینیم دور هم انقدر چرت و پرت ببافتیم که مغزمان چرت و پرت کم بیاورد.

آنقدر فلسفه از خودمان در بیاوریم که دنیای فلاسفه آرزوی مرگمان را کند.

آنقدر به هیچ و پوچ بخندیم که زمین را گاز بزنیم.

هر چیزی که در یخچال است را بیاوریم بگذرایم روی سفره ی ترکیده مان انقدر بخوریم که من بروم بالا بیاورم. راستی آخر آن شکلات صبحانه‌ی که بود آن شب نصفه اش کردیم؟

کلمات کلیدی: آنقدر

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer مرا توان دیدن با چشمان تو نیست.

از دست تو چند حس بد را با هم تجربه میکنم‌. با یک جمله ی تو خودم را غمگین، عصبانی، بی‌پناه و تنها می‌یابم. صورتم را در بالشت فشار میدهم تا اشک هایم را جذب کند.

افکار منفی در سرم پرواز میکنند. افکاری که اگر از دید تو به آنها نگاه کنم هیچ مفهومی ندارند. سعی میکنم چشمانت را از حدقه در بیاورم و جای چشم های خودم بگذارم تا با آنها ببینم. نمی‌شود. دندریت هایم نوروترنسمیتر آکسون هایت را نمیشناسند. پیوند چشم ناموفق بود. چشم هایم را سر جایشان میگذارم. اما دیگر تمام اعصابشان قطع شده است. هیچ چیزی نمیبینم. این را واقعی میگویم.

حتی دیگر یادم نمی‌آید چرا ناراحت بودم. حتی یادم نمی‌‌آید سر چه چیزی صحبت میکردیم. فقط یادم است که غمگین بودم. آنقدر که با بالشت اشک را از چشمانم می‌گرفتم.

 

این را یادم مانده که چشمانم تو را ظالم میدیدند. خیلی بیشتر از آن مقدار که تو مرا ستمگر می‌پنداری.

 

من یادم می‌افتد به آن روز‌هایی که عشقم را به تو بروز می‌دادم. کوهنوردی میکردیم. صورتم آفتاب سوخته شده بود و گونه هایم قرمز. موهایت آشفته و به هم ریخته شده بودند. آن روز ها را می‌گویم که لمث کردن صورتت برایم هیجان انگیز بود. مثل دو پروانه یکدیگر را دنبال می‌کردیم. خیلی خام تر از الآن بودیم و دنیا خیلی قشنگ تر بود.

کلمات کلیدی: تو ,یادم ,هایم ,چشم ,خیلی ,هایم را ,را از ,این را

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer خوب است ‌که همراه منی

شریک شدن غم با افراد نزدیک خوب است. اول کلی به جانشان غر میزنی بعد در آن لا به لا میتوانی یک هو مشکلاتت را باز گو کنی و زار زار گریه کنی بعد آن آدم هم چون تو را خیلی دوست دارد از تو حتی غمگین تر بشود و پا به پای تو اشک بریزد.

 

دقیقا آن زمان بود که فهمیدم چقدر ارزشمند است داشتن انسانی نزدیک که واقعا دلسوز تو باشد. آنقدر دلسوز که دقیقا بفهمد که چه حسی را تجربه میکنی و از خودت حتی نگران تر شود. آنجا بود که فهمیدم چقدر داشتن همدم موثر است در سبک شدن بار آدم. کافی است فقط بتوانی دهانت را باز کنی و حرف هایت را بزنی. او همیشه آماده است که بشنود. آن انسان میتواند انقدر وفادار به تو باشد که هر بد و بی راهی هم از عصبانیت به او بگویی باکش نباشد و به دل نگیرد.

 

آدم باید خیلی خوش شانس باشد.

کلمات کلیدی: تو ,کنی ,آدم ,خوب است ,را باز ,بود که ,که فهمیدم ,فهمیدم چقدر ,که فهمیدم چقدر

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer تناقض

تابستان است. هوا خیلی گرم است. صورتم زیر اشعه های فرابنفش هر روز آب میشود و به روزهای پیری نزدیک تر میشود. آدم ها و شرایط جدید را تجربه می‌کنم.

وجودم دو تکه شده. یک تکه متعلق به شرق. یک تکه متعلق به غرب.

به کتابخانه می‌رم. هر روز. حتی اگر مطالعه ای نکنم. باز هم به کتابخانه می‌روم. حتی اگر بخوابم. به کتابخانه می‌روم. بهرحال دیدن عکس مریم میرزاخانی به من امید می‌دهد. به کتابخانه می‌روم. سرم را می‌گذارم روی میز میخوابم.

از شدت گرما در هوا معلق هستم. به سختی نفس می‌کشم. گرم است. گرم است. گرم آآه‌خ گرم است. کل هیکلم در عرق فرو رفته‌.

یک تکه غرب. یک تکه شرق. دو تکه هستم دو تکه. هزار تکه البته. فرهنگی که دارد تغییر می‌کند. منی که دارد به یک من دیگر تبدیل میشود.

سیلی بزن به من. سیلی بزن. سیلی بزن. مشت بزن. مشت بزن بر بدنم.

ریاضی می‌خوانم. ریاضی عجیب است. منطقی است. خیلی. منطق. اگر منطق اشتباه باشد چه. همه چیز منطقی است. ریاضی بهترین است. ریاضی دلبر است. ریاضی . عشق ابدی من. دنیای بی پایان زندگی. منطق دیوانه کننده‌. ریاضی.

سیلی بزن. مشت بزن. من را بیدار کن.

غرب وجودم بر شرق نفوذ میکند. غربی میشوم با یک هسته از شرق. میگوید کتاب غرب زدگی را بخوان. میگویم خواندم اما نصفه رهایش کردم‌. میگوید مگر میشود یک کتاب را نیمه رها کرد. میگویم من خیلی مسخره ام و حواس پرت و بی قانون. من در یک ساعت انقدر سیگار میکشم که از حال بروم. بعد یک سال دیگر نمیکشم.

میگویم غرب زده نیستم. این را خوب میدانم. میگوید از کجا میدانی. میگویم آری امکان ارور بالاست. اما با این سطح از علم و آگاهی میدانم غرب زده نیستم. بلکه دیوانه اش هستم.

مشت بزن. مشت بزن بر بدن فانی ام. ریاضی من را ابدی میکند. مغز من در زمان باقی می‌ماند.

در زمان سفر کن.

 

دیوانه دیوانه دیوانهههههههههههههههههه.

That Summer

کلمات کلیدی: یک ,بزن ,تکه ,ریاضی ,غرب ,مشت ,مشت بزن ,گرم است ,یک تکه ,به کتابخانه ,سیلی بزن ,بزن مشت بزن ,به کتابخانه می‌روم ,یک تکه متعلق ,گرم است گرم

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer نبین

ای بابا. ببین ببین عزیز من. بین عزیزم بذار برات توضیح بدم. ببین مثلا فرض کن. ببین لطفا نپر وسط حرفم بذار حرفم تموم شه. آخه عزیزم اینطوری که نمیشه که. ببین تو خودت میدونی چی میگم. عزیزم لطفا یه لحظه. آخه میخوام بگم که اصلا.

انقدر ناامید از خودش کسی نمیتواند ناامید بشود که من هستم. من آمادهام برای مرگ هرچه زودتر تا که بیشتر به این دنیا وابسته نشده ام. تا که بیش از این سیاه نشده ام. تا که بیش از این از این از این از این از. از

افکار سیاه به سرم میزند. افکار سیاه مثل ابر های سیاه باران اسیدی شان را بر قلبم میبارانند تا که قلبم آنقدر آهسته از بین برود که هیچ نفهمم و در عین حال از باران هم لذت ببرم. دارم میبینم که جاه طلبی وجودم را برده ی خود کرده. میخواهم مقام و منزلت. حتی اگر بگویم خیلی علم دوستم میدانم ته ته قلبم عاشق خوردن و خوابیدن و اتلاف وقتم. شاید همه ی انسان ها اینطور اند.

روزمرگی ام را با مطالعه و یادگیری پر میکنم تا که عادت کنم. هر لحظه دلم میخواهد بروم سراغ کتاب دیگری و دلم میخواهد تمام کتاب ها را نیمه رها کنم.

احتمالا تنها چیزی که به آن وسواس دارم مقابله به مثل است. چقدر کینه جو میتواند باشد یک موجود.

 

من اعتراف میکنم؛

از خودم بدم می‌آید.

Hey gharbe

کلمات کلیدی: ببین ,سیاه ,ام ,قلبم ,تا که ,از این ,این از ,نشده ام ,ام تا

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer خوش شانس

ضمیرناخودآگاه چیزی است که همیشه به فکر تو است. چیزی است که تو رو از خودت بیشتر دوست دارد.

اتفاقاتی که دارند می‌افتند خیلی ترسناک اند. اما می‌شد خیلی بدتر از این بشود. این بهترین حالتش بود.من خیلی خوش‌شانسم.

به خدا گفته بودم که خودش هدیه ی تولدم را بدهد. حین این که با خودم دلایل کاملا منطقی را متذکر می‌شدم که وجود خدا را نقض می‌کرد. اما خب این بار هم هدیه ام را گرفتم. این را مطمئن هستم که چیزی وجود دارد که دارد به من کمک می‌کند. که خیلی باید قوی تر از ضمیرناخودآگاهم باشد. چرا انقدر همه چیز شانسی درست از آب در‌می‌آید. خدا وجود دارد.

عجیب است. خیلی. اعتقاد چیز عجیبی‌ است. چه دلیل منطقی وجود دارد که اگر بتوانی ضمیرناخودآگاهت را به چیزی معتقد کنی آن چیز روی زندگی تو اثر بگذارد. نمی‌فهمم. 

دنیا خیلی پیچیده است. همه چیز به هم ربط پیدا میکنند. بعد تو اصلا نمیفهمی که این روابط اصلا از کجا شروع شده اند. سر و ته به هم وصل میشود بعد اصلا سر و ته را نمی‌شود پیدا کرد. روابط زاد و ولد می‌کنند. ای هرچیزی که به من کمک کردی. ای موجود عجیبی که در عام به نام خدا یاد می‌شوی. از تو متشکرم.

 

این مشکل را هم پشت سر میگذارم.

کلمات کلیدی: خیلی ,تو ,چیزی ,خدا ,وجود ,هم ,وجود دارد ,چیزی است ,است که ,دارد که ,به من

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer خیال بباف‌ تا آرام شوی

چه چیز هایی من را آرام میکنند.

نقاشی روحم را جلا می‌دهد. همیشه نقاشی ام از همکلاسی هایم بهتر بود. امتحانت ترمم که تمام می‌شد چند روز پشت سر هم فقط نقاشی می‌کشیدم. انقدر می‌کشیدم که دیگر حوصله رنگ کردن نداشته باشم.

یک معلم نقاشی داشتیم که خیلی در کارش استاد بود. یک روز با یک ضبط آمد و یک آهنگ گذاشت. باید حین شنیدن می‌کشیدیم. آنجا بود که مغزم شروع کرد به زاییدن خیالات عجیب و غریب. قوه‌ی تخیلم بیش فعال شده بود.

 

موسیقی گوش می‌دهم. از این دنیا کنده میشوم. تخیل می‌کنم خودم را یک جای دیگر. یک طور دیگر. یک زمان دیگر. حتی چیز های محال را تصور میکنم. ممکن بودنش مهم نیست. مهم این است که خوش‌آیند است فکر کردن بهشان.

زندگی ناامیدکننده است.

نم‌دانم چرا به هرچیزی می‌رسم برایم کافی نیست. چرا همیشه یک چیز دیگر هست که میخواهم. چرا کافی نیست. چرا خوشهال نیستم.

این اصلا به تخیلات گذشته ام نزدیک نیست.

بگذار بگویم چه می‌خواستم وقتی دبیرستانی بودم:

می‌خواستم یک دانشجوی پزشکی باشم. پدرم یک آپارتمان خیلی خیلی کوچک برایم رهن کرده بود. موهایم را آبی کرده بودم. یک پالتوی خیلی صاف و صوف داشتم که خاکستری بود. یک شلوار جین که با یک بوت چرم قهوه ای که اصلا دخترانه نبود میپوشیدم و یک مانتوی ساده ی آبی نفتی. موهایم فر میریخت روی صورتم و کلی دلبری می‌کردم. دوست داشتم پدرم برایم یک ماشین هم بخرد که پراید نباشد.

دوست داشتم یک سری دوست داشته باشم که با آنها هر آخرهفته کوهنوردی کنم.

بعد از آن طرف هم برای خودم پول دربیارم. مثلا ریاضی درس بدهم. یا حتی برای کافه ها کیک شکلاتی درست کنم. و کلی هم سفارش داشته باشم.

باران بیاید و من در خیابان های تهران تنها راه بروم. بعد یک دوست پسر هم داشته باشم که قدش بلند تر از ۱۸۵ باشد و عضلانی اصلا نباشد اما قدرتمند باشد طبق مد اصلا لباس نپوشد اما چهارشانه و خوشتیپ باشد و شلوار جینش به پاهایش نچسبد و پاهایش لاغر نباشد و پیرهن هایش کمی بر تنش گشاد باشند همچنین دست ها و پاهای بزرگ داشته باشد. خیلی خرخون باشد و ریاضی اش از من بهتر باشد. و او کفش هایم را خیلی دوست داشته باشد. کلی هم درمورد اولین ابراز علاقه و اولین بوسه خیال پردازی کرده بودم. حتی درمورد جزئیات رابطه مان، رفت و آمدهایمان، خانواده اش و ازدواج با او برنامه داشتم. 

 

 

 

خب خیال ها آن زمان خیلی ساده بودند و خیلی شیرین. الان همه چیز سخت شده. زندگی کاملا جدی است و اگر کوچک ترین قدم اشتباه بردارم به بی‌رحمانه ترین شکل ممکن با من برخورد میکند. غرق شده‌ام در مشکلات. کاش حداقل دانشگاه بود. خودم را با درس دادن به دانشجوهای سال پایینی مشغول می‌کردم. درس می‌خواندم در کتابخانه ی مورد علاقه ام و به من خوش میگذشت. اما الان هیچ کاری جز فکر کردن به بدبختی هایم برایم نیست. درد می‌کشم. ناامیدم. و تمام مشکلات را تنها به دوش می‌شم. کاش نوجوان بودم و مادرم مرحم دردهایم میشد. کاش نوجوان بودم که پدرم پشتم باشد و مسئولیت خراب کاری هایم را برعهده بگیرد. تنهایم. زندگی بی رحم است. و خیلی دلم گرفته.

 

اصلا داشتم چه می‌گفتم. آهان آره. نقاشی خیلی خوبه آفرین.

 

خیال بباف تا کمی آرام شوی.

Childish imaginations

کلمات کلیدی: یک ,خیلی ,هم ,دوست ,اصلا ,نقاشی ,بود یک ,دوست داشته ,نوجوان بودم ,کاش نوجوان ,هایم را ,کافی نیست چرا ,کاش نوجوان بودم

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

question_answer مخفیش کن

نمودار سیکل های تجاری یک منحنی است پر از fluctuation و ups and downs که اگر خط رگرسیونش را پیدا کنی شیب اش مثبت است. این آپس اند دنز در اصل شامل رونق و رکود میشوند که در طول زمان پشت سرهم و به صورت یک circulation اتفاق می‌افتند.

زندگی واقعی هم دقیقا همینطور هست. روزی در اوج هستی و یک دفعه به قعر یک پرتگاه سقوط میکنی. هنگام سقوط گیج و منگی. الآن در حال سقوطم. نمیدانم نجات پیدا کنم یا نه ولی بهرحال دارم سقوط میکنم. و ارتفاع انقدر زیاد است که اگر به زمین برخورد کنم تکه تکه میشوم.

میترسم. اعتراف میکنم که هم میترسم و اگر این اتفاق واقعا افتاده باشد خیلی سریع خودم را خواهم باخت. مشکل بدتر این است که باید مخفی اش کنم‌. خودم بارش را باید بر دوشم بکشم. سخت تر از خودش، مخفی کردنش است. حداقل تاجایی که بشود مخفی اش خواهم کرد. میترسم. خیلی. و غمگینم.

 

سرطان.

کلمات کلیدی: یک ,اش ,میترسم ,مخفی ,که اگر ,است که ,مخفی اش

جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید

keyboard_arrow_up
هر هفته 7 فیلم رایگان !!
دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)